#یادم_تو_را_فراموش_پارت_196
پیشانی اش را بوسید و کمی عقب تر ایستاد...
-باید برم مامان ...
خیلی کار دارم ...
نگاه مریم به پشت سر مسیح و مهدیس که مشغول پوشیدن مانتویش بود افتاد...
-تو دیگه کجا راه افتادی دختر؟؟
مسیح چادر مادرش را در میان دستشان فشرد و بوسه ایی به پارچه ی تمیز و خوش بویش زد...
-من ازش خواستم بیاد پیش امیر باشه امشب...
دعا کن واسم مادر...
دعا کن...
من الان بیشتر از همیشه به دعای تو نیازمندم...
مریم لبخند گرمی به پسرش زد...
-خدا پشت و پناهت باشه عزیزم...
برو به سلامت...
-مامان جان شما شامت رو بخور...
منم الان زنگ میزنم تا محیا بیاد پیشت که شب تنها نباشی...
-نه مامان , نمیخواد اون دختر رو این وقت شب سرگردون کوچه و خیابون بکنی...
بچه که نیستم از تنهایی هم نمیترسم...
تو برو خیالت راحت...
مسیح با خود گفت...
محیا..
محیا...
خیلی وقت میشد که نه او را دیده و نه از او خبری داشت...
به طرف مهدیس چرخید...
-راستی محیا کجاست؟؟
چیکار میکنه ؟؟
الان تقریبا یکسال هم بیشتر هست که ندیدمش...
مهدیس شانه ایی بالا انداخت و به طرف در حرکت کرد...
-حتما نمیخواستی ببینیش وگرنه مطمئنن میدیدیش...
مسیح بی توجه به حرف پر کنایه ی مهدیس , ابرویی بالا انداخت و همراهش از در خارج شد...
در ماشین را برای مهدیس باز کرد تا سوار شود...
خودش هم کنارش نشست و ماشین را به حرکت در آورد...
مهدیس سر پر دردش را به شیشه تکیه داد ...
romangram.com | @romangram_com