#یادم_تو_را_فراموش_پارت_195



مهدیس سرش را بیشتر به سینه اش فشرد و صورتش را در میان موهای مسیح فرو برد...

بغض بدی گلویش را چنگ میزد , ولی سعی میکرد خود را جلوی مسیح کنترل کند...

-مگه من چی کم گذاشتم واسش؟؟

من که از جونم واسش مایه گذاشتم ... از خودم بیشتر دوستش داشتم...

پریسان تمام هستیم بود...

همیشه سعی کردم شوهر خوبی واسش باشم...

عاشقانه دوستش داشتم و فکر میکردم اون هم من رو...

مسیح سرش را از میان دستان خواهر بیرون کشید و به چشمانش زل زد...

-اشتباه کردم مهدیس؟؟

آره؟؟

مهدیس که دیگر اختیار اشک هایش را نداشت , دستانش را دو طرف صورت مسیح گذاشت و سرش را تکان داد...

-مسیح خواهش میکنم اینجوری نکن...این کار رو با خودت نکن برادر من...

داری خودت رو از پا میندازی...

داری خودت رو از بین میبری...

مسیح با دست اشک هایش را پاک کرد و از جایش بلند شد...

سرش را بالا گرفت و چند نفس عمیق و پشت سرهم کشید...

-بلند شو مهدیس...

باید بریم...

-کجا؟؟

-میریم بیمارستان , میخوام خودت تا صبح کنار امیر باشی و ازش مراقبت کنی...

من الان طاقت اون محیط رو ندارم , فردا صبح برمیگردم...

-مگه پریسان اونجا نیست؟؟

مسیح پوزخند زد...

-اون حواسش به هیچی نسیت...

منگ تر از منه...

تو هپروت سیر میکنه...

پاشو بریم...

سپس بی معطلی به داخل خانه رفت...

سوئیچش را از روی میز چنگ زد و دستی به میان موهایش کشید...

-کجا داری میری مادر؟؟

صبر کن شام بخور بعد برو...

مسیح به صورت نورانی و درخشان مادرش که با چادر سپید , در چهارچوب در اتاقش ایستاده بود نگاه کرد و نزدیکش شد...

سعی کرد جلوی مادرش کمی خود دار باشد و بیش از این او را نگران نکند...


romangram.com | @romangram_com