#یادم_تو_را_فراموش_پارت_194
برادرش را مثل همیشه قوی و محکم میخواست...
نه اینجور شکننده و ضعیف...
سعی کرد با حرف هایش کمی وجود ناآرام و پر تلاطمش را آرام کند...
تاکمی تسکین قلب دردمندش باشد و از آتش درونی اش بکاهد...
-آروم باش عزیزدلم ...
هنوز که چیزی مشخص نشده ...
چرا اینجوری خودت رو داغون میکنی ؟؟
نفس مهدیس یک لحظه بند آمد و بلافاصله اشک از گوشه ی چشمش پایین چکید...
تر شدن لباسش را حس کرد...
حالا به خوبی میدانست چشمان برادرش خیس شده...
با صدای گریانش به مسیح التماس کرد...
خواهش و تمنا کرد...
-مسیحم؟؟
قربونت بشم من ... آروم باش خواهش میکنم ... مسیح من دق میکنم اگه تو اینجوری باشی...
مگه دکتر نگفته آزمایش...
خب این یعنی...
یعنی خودش هم هنوز مطمئن نیست...
ممکنه هزار جور اتفاق افتاده باشه ...
بزار اول مطمئن بشیم بعد...
یادته مامان همیشه چی بهمون میگفت؟؟
یادته داداشی؟؟
میگفت تا از چیزی مطمئن نشدید و صدقش بهتون ثابت نشده قضاوت نکنید...
عجولانه تصمیم نگیرید...
حالا هم همینه...
صدای پر هق هق و تلخ مسیح , اما دل مهدیس را بیشتر زیر و رو میکرد و شدت اشک هایش را هم...
-اگه ...
اگه واقعا اینطور باشه چی؟..
اگه امیر پسر من نباشه... من میمیرم مهدیس...
تموم میشم...
پریسان...
همش میترسه ... اضطراب داره ... رفتارش عجیب و غریب شده ...
توی چشماش پر از هراس و دلهره اس...
پر از استرس...
نکنه واقعا ؟؟
romangram.com | @romangram_com