#یادم_تو_را_فراموش_پارت_193
دستانش را روی زانوهایش عمود کرد و سرش را در میان دستانش فشرد...
یادآوری روز سختی که پشت سر گذاشته بود , برایش به شدت دردناک و تلخ بود...
-من امروز اون آزمایش لعنتی رو دوباره انجام دادم...
هرچند پریسان به شدت مخالف بود...
میگفت الان وقت این کارا نیست...الان فقط باید به فکر امیر بود...
ولی من میخواستم با مدرک , ثابت کنم که چه اشتباهی شده و اون موقع اون آزمایشگاه رو با خاک یکسان کنم...
مهدیس که از صدای گرفته ی مسیح متوجه حال خرابش شده بود , دست روی شانه اش گذاشت و با سر انگشت نوازشش کرد...
-مهدیس؟؟
وقتی جواب آزمایش رو دادم دست دکتر بهم گفت که...
گفت که هیچ اشتباهی نشده...
گفت...
من سالم هستم...
هیچ مشکلی ندارم...
مسیح سرش را بلند کرد و به چشمان نم دار مهدیس خیره شد...
-اون دکتر لعنتی بهم گفت من پدر اون بچه نیستم...
گفت این غیر ممکنه...
مهدیس لبانش را محکم برهم فشرد...
غم نشسته در کلام مسیح , وجود خواهرانه اش را له میکرد و میسوزاند...
-میفهمی چی میگم؟؟
بهم گفت مطمئنی اون بچه از خودته؟؟
گفت آیا زنت بهت وفاداره؟؟
بهم گفت ازمایش دی ان ای ...
مهدیس چشمانش را برهم فشرد , تا چشمان به خون نشسته و صورت در هم شکسته ی برادر را نبیند...
-دارم دیوانه میشم مهدیس...
از ظهر تا حالا حال و روز خودم رو نمیفهمم...
مثل مرغ سرکنده همش بال بال میزنم...
بی تابم...
حتی نمیتونم نفس بکشم مهدیس...
دارم خفه میشم...
مهدیس با یک حرکت سر مسیح را به آغوش کشید...
انگشتانش را در میان موهایش فرو برد و موهای ترش را نوازش کرد...
هضم و قبول حرف های مسیح خیلی سخت و سنگین بود...
ولی خیلی سخت تر دیدن و تحمل نگاه رنجورش...
romangram.com | @romangram_com