#یادم_تو_را_فراموش_پارت_192

تا شاید کمی آروم بشم...

خالی بشم...

مهدیس دستش را روی دستان یخ کرده ی برادرش گذاشت و با نگاهی مطمئن به چشمانش چشم دوخت...

-باشه مسیح...

تا هروقت که تو بخوای بهت گوش میدم...

حالا بهم بگو چی شده...





مسیح نفس تکه تکه و پر صدایی کشید...

گفتنش هم به همان اندازه سخت , جان کاه و البته درد آور بود...

گفتن چیزی که خودش هم هنوز باور نکرده و نپذیرفته بود...

قبولش سخت بود...

صدایش کمی میلرزید و مشخص بود اضطراب دارد...

میترسید...

از درست بودن تمامی فرضیات و خراب شدن باور هایش میترسید...

-دکتر امیر میگه , این بیماری یه بیماری موروثی و مادر زادی هست...

یه بیماری که از والد به ارث میبرسه...

از پدر و مادر...

-یعنی چی؟؟

-یعنی باید پدر و مادر بچه ناقل تالاسمی باشن...

یه کم خونی ساده...

که اصلا چیز مهمی هم نیست , ولی همون کم خونی ساده و بی اهمیت باعث میشه بچه اشون مبتلا به تالاسمی شدیدی بشه...

مهدیس گیج و مبهوت به دهان مسیح زل زده بود...

-دکتر نامجو...

دکتر معالج امیر حسین رو میگم...

اون گفت که توی آزمایشات قبل از ازدواج , اینجور چیزا کاملا مشخص میشه و به زوج هایی که این مشکل رو دارن , تاکید میکنن یا با هم ازدواج نکن یا بچه دار نشن...

-ولی شما که...

-میدونم مهدیس...

ولی ما همچین مشکلی نداشتیم...

یعنی فقط پریسان کم خونی داشت و اصلا چیز مهم و نگران کننده ایی نبود...

منم همین رو به دکتر گفتم و اون هم گفت همچین چیزی غیرممکن هست و حتما توی آزمایش های اون موقع اشتباهی شده...

گفت شما جفتتون باید ناقل باشید...

واسه همین ازم خواست دوباره اون آزمایش رو تکرار کنم...

مسیح به یک باره ساکت شد و نفسش را به شدت به بیرون فرستاد...


romangram.com | @romangram_com