#یادم_تو_را_فراموش_پارت_191
تازه امیر خوش شانس بوده...
گاهی تا دو سالگی هم طول میکشه و اون موقع هست که دیگه کار از کار گذشته...
-واقعا نمیدونم چی باید بگم...
اصلا انتظار همچین چیزی رو نداشتم...
خیلی ناراحت شدم , وقتی گفتی امیر کوچولومون مریض شده...
آخه اون طفلی هنوز خیلی کوچولو هست و طاقت درد و مریضی رو نداره...
آخه چطور دووم میاره؟؟
مسیح بی حرف آه کشید...
-حالا باید چیکار کرد مسیح؟؟درمان این بیماری چی هست؟؟
میخوای چیکار کنی؟؟
-الان که توی بیمارستان بستری شده و هرکاری لازم باشه دکتر ها واسش انجام میدن...
در مورد درمان قطعی هم فعلا حرفی نزدن...
یعنی یه سری مسائل پیش اومد که...
اگه ببینیش مهدیس...
دیگه صدا ازش در نمیاد و شلوغ کاری نمیکنه...
مثل یه تیکه گوشت خوابیده رو تخت و فقط وقتی گرسنه میشه آروم ناله میکنه...
اون بچه واسه تحمل اینجور دردها خیلی ضعیفه...
طاقت نداره...
وقتی میبینمش وجودم آتیش میگیره...
دلم میخواد بمیرم مهدیس...
مهدیس همدرانه سرش را تکان داد...
میتوانست بفهمد که برادرش از غم فرزند چه زجری میکشد...
-پریسان کجاست...
حتما اون هم خیلی ناراحته بچه اش مریض شده...
مسیح تکانی خورد و صورت اش به وضوح درهم شد ...
دستش را به صورتش کشید...
-پیش امیر حسین...
سپس نگاهش را ازآسمان که حالا سیاه سیاه شده بود ,گرفت و کاملا به طرف مهدیس چرخید...
-ببین مهدیس من اومدم اینجا تا باهات حرف بزنم...
میخوام خوب و دقیق به حرف هایی که میخوام بهت بزنم گوش بدی و بعد نظرت رو بهم بگی...
توی این دو روز اتفاق های زیاد و البته عجیبی واسم افتاده ,که منو پاک گیج کرده...
مغزم هنگه و نمیدونم درست و غلط چی هست...
اصلا فکرم کار نمیکنه...
واسه همین اومدم تا با تو در موردش حرف بزنم...
romangram.com | @romangram_com