#یادم_تو_را_فراموش_پارت_190

همان موقع صدای بلند اذان در فضای بزرگ خانه پیچید...

مریم سرش را تاسف بار تکان داد ...

دستش را روی دسته ی مبل گذاشت و به سختی از جایش بلند شد...

حس سنگینی داشت...

سنگین تر از همیشه...

صدای پر محبتش هم سنگین و غمگین بود...

-من برم نمازم رو بخونم واسه ی اون بچه ی بی گناه دعا کنم...

ایشالا که خدا همه ی بیمارها رو شفای خیر بده...

مسیح به رفتن مادرش نگاه کرد ...

سپس نگاهش را به رو به رویش دوخت...

مهدیس آرام و سر به زیر روی مبل نشسته بود و در سکوت اشک میریخت...

دلش از شنیدن بیماری فرزند برادرش به درد آمده بود و وجودش را پر از غصه کرده بود...

مسیح از جایش بلند شد و دستش را به طرف مهدیس دراز کرد...

مهدیس هاج و واج نگاهش کرد...

-با من میای؟؟

میخوام باهات حرف بزنم...

مهدیس با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و دست برادرش را گرفت و از جا بلند شد و به همراه مسیح به حیاط رفت...

او هم میخواست با مسیح حرف بزند و از امیر حسین کوچک و وضعیتش بیشتر بداند...

مسیح کنار حوض نشست...

نگاهش را به آسمان سرمه ایی رنگ و بی ستاره دوخت...

به آسمان غروب کرده...

صدای بلند اذان در گوش هایش انعکاس قشنگی داشت...

مهدیس هم کنارش نشست...

دستش را داخل آب حوض فرو برد ...

حالا وجود او هم داغ شده بود و به خنکای آب احتیاج داشت...





-چرا یک دفعه ایی اینطوری شد؟؟

امیر حسین که مشکلی نداشت...

مسیح نگاه از آسمان نگرفت...

شاید چشمانش در پی یافتن ستاره ایی بود...

نور امیدی...

-نمیدونم...

دکترش میگه این بیماری خودش رو دیر نشون میده ...


romangram.com | @romangram_com