#یادم_تو_را_فراموش_پارت_189
عاشق رنگ مهربان چشمانش بود...
-مامان امیر حسین مریضه...
یه بیماری خطرناک داره...
مهدیس لبش را با دندان فشرد و دستانش را در هم گره کرد...
-میگن...
یعنی دکترا میگن که تالاسمی داره...
کم خونی شدید...
مریم با دست محکم بر صورتش کوبید...
-یا حضرت عباس...
مسیح از جایش بلند شد و کنار مادرش نشست...
دستش را از روی صورتش پایین کشید و در میان دست سردش فشرد...
-مامان ما توی این دو روز خیلی اذیت شدیم...
ما هم به همین اندازه شک شدیم...
کلی آزمایش روی اون طفل معصوم انجام دادن و آخرش هم ...
مسیح نفس پر آهی کشید...
-ولی خدا رو شکر الان حالش بهتره...
مرتب بهش خون تزریق میکنن و مراقبش هستن...
هرکاری از دستمون بربیاد واسش انجام میدیم تا خوب و سالم بشه ...
مامان من این ها رو نگفتم که نگرانتون کنم , فقط حس میکردم باید بگم و باید بدونید...
دلم میخواست در موردش باهاتون درد و دل کنم...
راستش مامان حالم هیچ خوب نیست...
دیگه دارم پس میوفتم...
مریم دست لرزانش را روی صورت پسرش کشید...
-دردت به جونم مادر...
غصه نخور الهی فدات بشم , پسر خوبم نگران هیچ چیزی نباش خدا بخواد درست میشه...
خوب میشه...
خانواده ی پریسان میدونن؟؟
به مادرش گفتین؟؟
مسیح دندان هایش را برهم فشرد و سرش را تکان داد...
-کدوم خانواده مادر من...
پدرش که بعد از طلاق و جدایی سالی یک بار هم ایران نمیاد...
مادرش هم که الان یک ماهی میشه رفته انگلیس پیش پسرش...
romangram.com | @romangram_com