#یادم_تو_را_فراموش_پارت_188
مهدیس شانه اش را بالا انداخت , سپس دست برادرش را گرفت و همراه خود به طرف مبل ها کشید...
مسیح را مجبور به نشستن کرد و خودش هم کنارش نشست...
ابتدا حوله ی کوچک درون دستانش را به دست مسیح داد و خواست صورت و موهایش را خشک کند و خودش مشغول پانسمان دستش شد...
مسیح با دست آزادش مشغول خشک کردن موهای پریشانش شد...
در حالی که مهدیس با دقت به صورت نگاه مکیرد...
-مسیح؟؟
من رو نگاه کن ببینم...
چت شده تو امروز؟؟چرا انقدر پریشونی داداشم؟؟
اتفاقی افتاده؟؟
چیزی هست که ما نمیدونیم؟؟
مسیح آهی کشید و به مبل تکیه داد...
-خستم...
همان موقع مریم با سینی شربت و شیرینی به سالن آمد...
مهدیس سینی را از دست مادرش گرفت و جلوی مسیح گذاشت...
-بخور مادر...
هوا گرم شده بخور گلوت تازه شه عزیزم...
مسیح لیوان پر یخ شربت را برداشت و یک نفس سر کشید...
در حالی که نگاه نگران مادرش و مهدیس تمام وقت همراهی اش میکرد...
مهدیس دست سالمش را در دست گرفت و به آرامی فشرد...
-امیر کوچولو خوبه؟؟
الهی عمه فداش بشه , نمیدونی دلم چقدر واسش تنگ شده...
امروز داشتم به مامان میگفتم زنگ بزنه بیاریش پیشمون ...
مسیح سرش را پایین انداخت و به گل های گلبهی رنگ زیر پایش خیره شد...
صدای مادرش را او را از فکر درآورد و باعث شد سرش را بالا بگیرد و نگاهش کند...
-چیزی شده مسیح؟؟
تو رو خدا یه چیزی بگو , یه حرفی بزن داری نگرانم میکنی...
مسیح لبش را با زبان تر کرد و دستی میان موهای نم دارش کشید...
-راستش...
خب راستش امیر دو روزی هست که بیمارستان بستری شده...
صدای بلند و هول شده ی مهدیس در فضای خانه پیچید...
-وای خدای من واسه چی؟؟
چی میگی مسیح؟بیمارستان چرا؟؟
مسیح به چشمان شک زده و غرق در نگرانی مادرش خیره شد...
romangram.com | @romangram_com