#یادم_تو_را_فراموش_پارت_187

همان موقع مادرش از آشپزخانه بیرون آمد ...

-مسیح جان ... تویی مامان؟؟

مسیح با دیدن مامان مریم اش , بی معطلی پا تند کرد و در آغوشش جای گرفت...

دستان قوی و مردانه اش را که آن روزها عجیب ضعیف و لرزان شده بود , دور بدن نحیف مادر حلقه کرد و با تمام وجود او را به خود فشرد...

عطر خوش مادر را به مشام کشید...

عطر دوست داشتنی و پر مهرش را...

مریم دست روی موهای خیس و آبدار پسرش کشید...

با اینکه فقط یک هفته از ندیدنش میگذشت , ولی به شدت دلتنگ او نوه اش بود...

تازگی ها بیشتر از هر زمان دیگری دلش تنگ میشد و میگرفت...

حالا با تمام وجودش پسرش را به خود میفشرد و میبویید...

مسیح بوی شوهر خدا بیامرزش را میداد...

مسیح شانه های مادرش را گرفت و کمی از خودش جدا کرد...

نگاه مریم روی صورت تکیده ی مسیح چرخید...

روی چشمان تب دارش...

مادر بود و حال ویران و خراب فرزندش را با دل و جان حس میکرد...

-خوبی پسرم؟؟

مسیح آرام سرش را تکان ...

-خوبم مامان...

-دستت چی شده پس؟؟

-چیزی نیست مامان...

یه زخم کوچیکه...

مریم لبخند نامطمئنی زد و دستش را پشت کمر پسرش گذاشت...

-باشه پسرم...

پس برو بشین تا یه چیزی بیارم واست بخوری...

رنگ به صورت نداری عزیز مادر...

مهدیس؟؟

دستش رو ضدعفونی کن و واسش تمیز ببند...

مهدیس از پشت سر مسیح سرک کشید و لبخند پر شیطنتی زد...

-ای مامان پسر پرست...

ببین چه جوری یه دونه پسر بی معرفتش رو تحویل میگره ...

مریم آرام خندید و وارد آشپزخانه شد...

-نه اینکه تو رو کم تحویل میگیرم یه دونه دختر ...

برو کاری که گفتم رو انجام بده...




romangram.com | @romangram_com