#یادم_تو_را_فراموش_پارت_186

اومدم...

با باز شدن در خانه ,نگاه مهدیس روی برادر و اوضاع آشفته و نابسامان اش خشک شد...

قلبش در سینه فرو ریخت از دیدن چشمان پر غم و سرخ اش...

-چی شده داداش؟؟

چرا این شکلی شدی؟؟

سپس نگاهش به پایین و دست مسیح کشیده شد...

دهانش از بهت باز ماند و اه از نهادش برآمد...

-مسیح؟؟

دستت...

مسیح نگاه بی تفاوت و خالی اش را از چشمان کنجکاوش گرفت و وارد خانه شد...

مهدیس در را پشت سرش بست و متعجب به دنبالش راه افتاد...

نگاهش از صورت و موهای پریشان مسیح ,بر روی دست پیچیده شده در میان چندین دستمال کاغذی خونی در حرکت بود...

مسیح کنار حوض بزرگ وسط حیاط رانو زد و سرش را در آب زلال فرو برد...

مهدیس نگران کنارش نشست و دست روی شانه اش گذاشت...

-مسیح جان؟؟

داداشم؟؟

مسیح سرش را از آب خارج کرد و موهایش را با شدت به چپ و راست تکان داد...

قطره های خنک آب روی سر رو روی مهدیس ریخت و باعث شد در اوج تمام نگرانی هایش ناخداگاه لبخند بزند...

-بچه شدی مسیح؟؟

مسیح نگاهش را به چشمان عسلی رنگ خواهرش دوخت...

-گرممه...

دارم میسوزم مهدیس...دارم آتیش میگیرم...

چرا خنک نمیشم؟؟





مهدیس با دست قطره های آب روی صورت برادر را کنار زد...

-پاشو بریم داخل...

سرما میخوری اینجوری پسر خوب...

بلند شو باید دستت رو پانسمان کنم وگرنه اینجوری عفونت میکنه...

مسیح خسته و درمانده تر از همیشه ,از جایش بلند شد و به همراه مهدیس به داخل خانه رفت...

در حالی که حس میکرد ,تمام وجودش را عفونت پر کرده...

با ورودش به خانه عطر خوش چایی تازه دم در مشامش پیچید...

نفس عمیق و محکمی کشید...

تا هوای خوب و خوش خانه ی پدری , در ریه هایش نفوذ کند و جای هوای دم کرده ی و متعفن بیمارستان را بگیرد...


romangram.com | @romangram_com