#یادم_تو_را_فراموش_پارت_185
باعث و بانی تمام این عذاب و مصیبت ها فقط من هستم...
من باعث بدبختی و تنهایی تو و محیام...
من حتی باعث مرگ مامان شدم...
مامان از غم من دق کرد...
و من از غم اون تموم شدم...
خودم میدونم که من فقط مستحق درد و تنهایی ام...
مستحق مردن...
وجود من فقط درد و رنج به همراه داره ...
سپس از جایش بلند شد و به طرف در خروجی بیمارستان حرکت کرد...
دیگر تحمل ماندن در این فضا را نداشت...
تحمل نفس کشیدن در هوایی که پر از بوی الکل و مواد ضد عفونی کننده بود...
فضای خفه ایی که باعث میشد ,نفسش بگیرد و قلبش تیر بکشد...
بازهم از بوییدن این بو حالش بد شد...
باز هم نفرت و کینه ایی بی نهایت در جانش رخنه کرد و چیزی درون وجودش سوخت...
با رسیدن به کوچه باغی قدیمی ماشینش را جای خلوتی پارک کرد و از آن پیاده شد...
موهای پریشانش را از روی پیشانی عرق کرده اش کنار زد و نگاه خسته و بی تابش را به آن کوچه وآخرین خانه اش انداخت...
در آن لحظه چقدر دلش میخواست بازهم بچه میشد و درون این کوچه ,با هم سن و سال هایش بچگی میکرد...
فارق از دنیا و سختی های تمام نشدنی اش ,یرخوش و بی غم میخندید و خوش میگذراند...
کودکانه جیغ میکشید ,بازی میکرد و غرق در هیجان میشد...
با قدم های کوتاه و آهسته درون کوچه قدم زد...
هنوز هم کمی پاهایش میلرزید و تنش سست و بی حال بود...
با همان بی حالی و حال خراب ,از زیر درختان بلند و سرسبز توت گذشت و خود را به در فلزی خانه شان رساند...
نمیدانست دقیقا چند وقت است که پایش را به این کوچه و این خانه نگذاشته...
ولی حس میکرد که مدت زیادی گذشته است...
در آن لحظه فکرش درست کار نمیکرد و هیچ چیز یادش نمی آمد...
هنوز حالش بد بود و هنوز قلبش درد میکرد...
هنوز گرمش بود...
دیگر طاقت این خود داری و دوری را نداشت...
حالا در این غروب دلگیر دلش به شدن هوای خانواده اش را کرده بود ...
بی درنگ دستش را روی زنگ گذاشت و آرام فشرد...
پس چند لحظه ی کوتاه صدای خواهر کوچولوی مهربانش در فضا پیچید...
-کیه؟؟؟
romangram.com | @romangram_com