#یادم_تو_را_فراموش_پارت_184
مهدیس دستش را کشید و رو به رویش قرار گرفت...
-آره منم موافقم محیا باید فراموشت کنه...
منم خیلی به محیا گفتم که از این عشق حذر کن...
بگذر ...
فراموش کن...
ولی اون هیچ وقت به حرفم گوش نکرد و دنبال دلش رفت...
فراموشت نکرد ,همونجوری که من فراموشت کردم ...
منم ازت گذشتم...
حالا دیگه منم خیلی وقت هست که فراموش کردم برادری دارم...
هم خون و هم ریشه ایی دارم...
از وقتی که رهام کردی...
ولم کردی...
از وقتی که دیگه من رو نخواستی...
مگه من بقیر از تو کی رو داشتم که تو هم اون طوری و توی بدترین شرایط ازم بریدی؟؟
بعد از مرگ مامان...
مهدیس دیگر نتوانست ادامه دهد...
هر دو دستش را جلوی دهانش گذاشت و تلخ گریست...
از درد تنهایی و بی کسی اش...
از درد بهترین دوستش...
خواهرش...
از درد از دست دادن تنها برادرش...
سحر در حالی که آرام اشک میریخت , زیر بازوی مهدیس را گرفت و کمک کرد تا گوشه ایی بنشیند...
مسیح به چهره ی گریان و رنجور خواهرش خیره شد...
در حالی که همانند چند ماه پیش ,باز هم قفسه ی سینه اش سنگین شده بود و حس خفگی داشت...
حق با مهدیس بود...
خیلی وقت بود که او را رها کرده و از او و حتی از زندگی هم بریده بود...
رو به روی مهدیس نشست و به چشمان خوشرنگش خیره شد...
درد تنهایی و غمی بی پایان از چشمان عسلی اش میبارید...
چشمانی که روزی سراسر شور و خنده بود...
پر از شیطنت...
حالا از درد بی کسی فریاد میکشید...
-میدونم مهدیس...
خودم همه ی این ها رو میدونم عزیزدلم...
romangram.com | @romangram_com