#یادم_تو_را_فراموش_پارت_183
کسی که به اندازه ی تو واسم با ارزش و عزیز بود...
درست مثل خواهرم بود...
به خاک مامان قسم من نمیخواستم محیا اذیت بشه...
تو که نمیدونی ولی اون داشت توی خونه ی من زجر میکشید و جلوی چشم هام ذره ذره آب میشد ...
و من نمیتونستم هیچ کاری واسش انجام بدم...
میفهمی نمیتونستم...
دست خودم هم نبود مهدیس ,چون من دیگه نمیتونستم مثل یک آدم عادی زندگی کنم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده...
من دیگه نتونستم اون مسیح سابق باشم...
سعی کردم ولی ...
واسه همین ازش خواستم بره ...
بره به زندگیش برسه ...
من واسه اون جز تلخی و عذاب چیزی نداشتم...
مهدیس با دست اشک هایش را پاک کرد و دماغش را بالا کشید...
صدایش آرام و پر هق هق بود...
-کدوم زندگی مسیح؟؟
کدوم زندگی...
زندگی محیا تو بودی بی انصاف...
ولی تو حتی زندگی رو هم از اون بیچاره دریغ کردی...
مسیح کلافه رویش را برگرداند و دستش را داخل موهایش فرو برد...
-من لیاقت اون رو نداشتم...
ندارم...
محیا با من خوشبخت نمیشد چون من...
من ...
مسیح لبش را با دندان فشرد و چشمانش را برای لحظه ایی بست...
حالا گفتن این حرف برایش همانند جان کندن بود...
همانند نفس نکشیدن ,ولی مجبور بود...
تا قبل از آنکه تمام واقعیت را بفهمد , سعی کرده بود با محیا آنطور که میخواهد زندگی کند...
سعی کرده بود خوب شود...
دوباره مسیح شود...
ولی حالا چاره ایی جز این نداشت...
-محیا باید من رو فراموش کنه , چون من نمیتونم چیزایی که اون از یک زندگی معمولی و طبیعی میخواد رو بهش بدم...
نمیتونم خوشبختش کنم...
دیگه نمیتونم...
romangram.com | @romangram_com