#یادم_تو_را_فراموش_پارت_182

-آروم باش عزیزم ...

چیزی نشده که خواهر من ...پس خواهش میکنم آروم باش و اینجوری اشک نریز...

من بهت چیزی نگفتم ,چون نمیخواستم نگرانت کنم...

فقط همین...

باور کن دلم نمیخواست اذیت بشی...

مهدیس پوزخند پر صدایی زد...

در حالی که اشک بی مهابا از چشمانش پایین میچکید و صورتش را خیس میکرد,مشتش را آرام بر سینه ی مسیح کوبید...

ولی دردی که در قلب مسیح نشست از ضربه ی مشت اش نبود...

بلکه از حرف های پر سوزش بود...

-مگه نگرانی های من واست مهمه آقا مسیح؟؟؟

مگه من مهم هستم؟؟

اصلا مگه دیگران واست اهمیت دارن؟؟

تو فقط به فکر خودتی...

فقط خودت مهمی و خواسته هات...

تو چیکار کردی مسیح؟؟

با محیا چیکار کردی؟؟

آخه چطور تونستی این بلا رو سرش بیاری بی انصاف...

مگه اون دختره ی بیچاره چه ظلمی در حقت کرده بود,که اینجوری مجازاتش کردی نامرد؟؟

مسیح مچ دست مشت شده ی مهدیس را ,در دست گرفت و به طرف خود کشید...

-گفتم آروم باش مهدیس...

-چه جوری آروم باشم مسیح ؟آخه چه جوری میتونم آروم باشم ؟؟

بهم بگو محیا چی شده...

چه بلایی سرش آوردی...





مسیح از زجر دورن صدای خواهر زجر میکشید...

از دیدن اشک های سیل آسایش چشمانش به شدت می سوخت...

از سردی کلامش یخ میکرد و قلبش در هم فشرده میشد....

خودش میدانست مقصر است...

میدانست محیا به خاطر او به این روز کشیده شده ,ولی شنیدنش هم برایش عذاب آور بود...

-تو درست میگی مهدیس همش تقصیر من بود...

ولی ...

ولی خواهر من باور کن که من هیچ وقت نمیخواستم و نخواستم که به کسی آسیب برسونم...

اون هم به محیا...


romangram.com | @romangram_com