#یادم_تو_را_فراموش_پارت_181

حالش خوب بود...

نگا دوباره ایی به محیا انداخت و آهسته کنار گوشش زمزمه کرد...

-یادت باشه که دیشب بهم قول دادی...

قول دادی زودی خوب بشی...

پس قولت یادت نره محیا ... زود خوب شو ... منم قول میدم ببرمت خونه ...

همونجایی که دوست داری...

تو فقط خوب شو محیا...

سپس سرش را بلند کرد و در میان چشمان متعجب پرستار ,از اتاق خارج شد...

حسی عجیب و دلگرم کننده ایی دورن قلبش او را مطمئن میکرد ,که حال محیا خوب میشود و او از این بابت آرام بود...

محیا او را شناخته بود...

اسمش را صدا زد بود و گفته بود مرا به خانه ببر ...

به همین خاطر مسیح امیدوار بود که فراموشی اش عمیق و جدی نیست و به زودی خوب خواهد شد...

با تمام وجودش این را باور داشت و این باور را دوست...





به محض پایین آمدن از پله ها و خارج شدن از راهرو منتهی به سالن , چشمان گرد شده اش بر روی در ورودی خشک شد...

مهدیس را دید , که با سرعت و عجله از در شیشه ایی وارد شد...

سحر هم به دنبالش میدوید و پشت سرهم صدایش میکرد...

مسیح نفسش را فوت کرد و به طرفشان رفت و با صدای بلندی صدایش زد...

نگاه مهدیس دور تا دور سالن شلوغ چرخید و به محض دیدن مسیح , به طرفش دوید و در چند قدمی اش ایستاد...

نگاه مسیح روی صورت عصبانی و چشمان اشکی اش و پر خشمش ثابت ماند...

صدایش پر از بغض و لحنش دلخور تر از همیشه بود...

-چی شده ؟؟؟

محیا کجاست چه اتفاقی واسش افتاده؟؟

چرا به من نگفتی دیشب بستریش کردن بیمارستان؟؟

هان؟؟

حالا دیگه انقدر غریبه شدم؟؟

مسیح نگاه سرد و معترض اش را به سحر دوخت ,که کنار مهدیس ایستاده و مستاصل دست هایش را در هم گره کرده بود...

-به خدا من...

باور کنید آقا مسیح من نمیخواستم چیزی بهش بگم , فقط وقتی صبح زنگ زد نتونستم جلوی خودم رو بگیرم...

ببخشید ولی مهدیس از صدام فهمید...

منم گریه ام گرفت و ...

مسیح سرش را تکان داد و به خواهر گریانش نزدیک شد...

دستش را دو طرف شانه هایش گذاشت...


romangram.com | @romangram_com