#یادم_تو_را_فراموش_پارت_180
قلبی که انگار داشت از حرکت می ایستاد...
داشت از گرما و حرارت میسوخت....
داشت آتش میگرفت...
به یک باره پاهای ناتوانش روی سرامیک ها لیز خورد و بر زمین افتاد....
سرش به شدت یج میرفت ولی باز هم ایستاد...
باز هم حرکت کرد...
داشت میسوخت...
آب میخواست...
آبی خنک تا حرارت رخنه کرده در جانش را کم و آتش درونش را خاموش کند...
هوای اول صبح گاهی کم کم روشن و اشعه های طلایی و خوشرنگ خورشید , همه جا را گرم و پر نور میکرد...
نگاه بی خواب اش را از صورت آرام محیا گرفت به پنجره ی رو به رویش دوخت...
بعد از مدت ها , چشمانش آرام و دلش آرام تر بود...
در وجودش آرامش عجیبی را حس میکرد...آرامشی که همیشه از وجود او میگرفت...
از وجود محیا...
تمام شب را بدون اینکه لحظه ایی پلک هایش بسته شود , با محیای غرق در خواب, حرف زده بود...
درد و دل کرده بود...
غرق در خاطرات گذشته اش , از گذشته گفته بود...
و حالا از دیدن آسمان صاف و آبی , بدون حتی لکه ای از ابر و گرفتگی , لبخند آرامی بر لبانش نقش بسته بود...
خوشحال بود از به پایان رسیدن شب تاریک و رسیدن روز و درخشندگی...
آرام و بی صدا از کنار محیا بلند شد...
پتو را رویش مرتب کرد و باز نگاهش روی صورت آرامش چرخید...
روی پوست مهتابی و شفاف اش...
روی لبان بی رنگ و گوشتی اش...
و چشمان بسته اش...
چشمان درشت و کشیده ایی که با وجود بسته بودن , باز هم برق سیاهی اش را حس میکرد...
چیزی درون وجودش بالا و پایین شد...
چیزی شبیه حس ,تپید...
نبض زد...
در آن لحظه بدون اینکه اراده ایی بر رفتار و افکارش داشته باشد , روی صورت محیا خم شد و پیشانی اش را گرم و طولانی بوسید...
در همان لحظه پرستار میان سالی با زدن ضربه ایی به در وارد اتاق شد...
سرم محیا را چک کرد و از مسیح خواست از اتاق بیرون برود,تا او را برای انجام آزمایش آماده کند...
مسیح درون وجودش دلهره ایی را حس میکرد , ولی باز هم آرام بود...
romangram.com | @romangram_com