#یادم_تو_را_فراموش_پارت_179
همراه با آن یک قطره اشک زلال تصویر پریسان در ذهنش نقش بست...
تصویر چشمان زیبا و درخشانش...
حالا دیگر صدای خنده هایش را به خوبی را میشنید...
صدای گریه های امیر حسین...
یعنی او پسرش نبود؟؟
آخر مگر میشد؟؟
مگر همچین چیزی امکان داشت؟؟
تمام زندگی دو ساله اش را از پشت پلک های بسته اش میدید و فقط همان یک قطره اشک بود , که گونه اش را تر کرد...
به او فکر میکرد...
پریسان ...
همسرش بود ....مادر فرزندش بود...شریک زندگی و تنها عشق زندگیش بود...
جدیدا عوض شده بود...
به خوبی حس میکرد ,که دیگر هیچ چیز مانند گذشته و روزهای اول نیست...
که پریسان دیگر پریسان نیست...
به یاد آورد فراموشی اش را...
که چطور یادش رفته بود ,اولین سالگرد ازدواجشان را...
نخواستن بچه اش را...
قلب سوزان و تکه تکه اش هر لحظه در سینه فشرده تر میشد...
بی طپش تر...
دکتر نامجو بالای سرش ایستاد و شانه ی مسیح را در میان دستانش فشرد...
چشمانش را از هم باز کرد...
چشمانی که به یک باره رنگ باخته بود...
کدر شده بود...
چند لحظه به رو به رویش و به نقطه ی نامعلومی خیره ماند و سپس از جایش بلند شد...
با اینکه دیگر جانی در بدن نداشت به طرف در حرکت کرد...
میخواست هر چه زودتر از آنجا برود...
فرار کند...
از آن اتاق متنفر بود...
از آن بیمارستان که بوی نحس و شوم اش , نفس را تنگ میکرد بیزار بود...
دکتر نامجو صدایش زد ولی مسیح نشنید...
چیزی درون وجودش شعله میکشید و فقط صدای خنده های پریسان بود که میشنید...
صدای حرف هایش ...
پاهایش به شدت میلرزید و قلبش از دردی جان کاه تیر میکشید...
یک دستش را به دیوار ها گرفت و دست دیگرش را روی قلبش گذاشت...
romangram.com | @romangram_com