#یادم_تو_را_فراموش_پارت_178

مال من...

شما حق ندارید من رو .. پدر بودن من رو زیر سوال ببرید ...

هیچ کس حق نداره...

دکتر نامجو با نهایت هم دردی کنار پایش زانو زد...

دست سرد و یخ زده اش را در دست گرفت...

در آن لحظه تصویر ویران شده ی پریسان , در اولین برخوردی که دیده بود جلوی چشمانش جان گرفت...

لرزش غیر طبیعی بدنش در لحظه ایی که برایشان از وراثتی بودن بیماری گفته بود...

از ناقل بودن پدر و مادر...

ترس درون چشمانش را به یاد آورد...

-خوب به حرفام گوش کن ببین چی میگم...

من هیچ وقت قصدم این نبوده که چیزی رو زیر سوال ببرم...

من از زندگی خصوصی تو خبر ندارم و فقط طبق معادلات پزشکی خودم حرف میزنم...

طبق اصولی و شواهدی که دارم میبینم...

من حالا مطمئنم ...

یعنی هیچ شکی توی این مورد ندارم ,که یه چیزی توی قضیه درست نیست...

یه جای کار بد جوری لنگ میزنه...

و باید بگم تنها چیزی که به ذهن من میرسه اینکه اون بچه از وجود تو نیست , که اگه بود اینجوری نبود...

بهتره این آزمایش انجام بشه...

نه واسه مطمئن شدن من...

واسه مطمئن شدن و یک دل شدن خودت میگم...





مسیح سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست...

فکری مانند مته تمام سلول های مغزش را سوراخ میکرد و قلبش را میسوزاند...

صدای دکتر نامجو را دور و دور تر میشنید...

گنگ تر...

-با همسرت مشکلی چیزی نداشتی؟؟

تا به حال شده که ...

دکتر نفس عمیق و پر صدایی کشید ....

-میخوام بدونم که تا به حال پیش اومده به وفا داریش شک کنی؟؟؟

دکتر خواست باز حرفی بزند , که با دیدن تصویر رو به رویش به یک باره سکوت کرد...

یک قطر اشک درشت و شفاف , ناخواسته و بی اراده از میان مژه های پرپشت و بلند مسیح ,بر روی گونه اش چکید...

اشکی که درد داشت...

غم و ماتم داشت...


romangram.com | @romangram_com