#یادم_تو_را_فراموش_پارت_290
هم زمان با صدای باد...
بادی که میوزید...
-سعید؟؟
سپس سرش را به نشانه نفهمیدن تکان داد و قدمی به عقب برداشت...
-کدوم سعید ؟؟
سوگندی قدمی نزدیک شد...
نور چشمش که حالا پشت به خورشید ایستاده بود ، چشم پریسان را میزد ...
-مگه تو چند تا سعید تو کلاس میشناسی ؟؟
یه دونه که بیشتر نداریم...
پریسان فکر کرد...
مغزش همه چیز را از نظر گذراند ...
تمام کلاس را...
بچه ها را...
تمام حرف های سپیده و خنده های ریز و پر شرم سوگند را...
ولی یادش نمی آمد...
سعیدی را در ان کلاس نمیشناخت که خواهان سوگند باشد و سوگند هم ...
قلبش برای لحظه ایی از طپش افتاد...
ایست کرد...
زمان هم...
نفسش به یک باره بند امد...
نور هنوز چشمش را میزد...
او فقط یک سعید را در آن کلاس میشناخت...
سعیدی که فقط یک هفته تا رسمی شدنش مانده بود...
تا پنهانی نباشد دیگر...
سعیدی که مال او بود...
لبخند بر لبانش ماسید ...
خشک و بی روح...
ولی نه این غیر ممکن بود...
این فقط تشابه اسمی بود...
لبانش را به سختی از هم فاصله داد تا این ایست قلبی و تنفسی یک دفعه ایی تمام شود...
-نه
نمیشناسم...
سوگند عمیق تر لبخند زد ...
-وای پریسان سعید دیگه ...
romangram.com | @romangram_com