#یادم_تو_را_فراموش_پارت_171

ملافه ی سفید روی تخت , در میان مشت محکم و پر حرصش فشرده شد...

فکش به سختی منقبض شده بود و گویی اصلا نفس نمیکشید...

با ناباوری به محیا و چشمان سردش نگاه کرد ,به چشمانی که هرلحظه بی نور تر میشد...

بی فروغ تر...

صدای آرام و متعجبش پر از آه و ناله بود...

پر از التماس...

پر از نفرت و کینه...

-محیا جان ؟؟

چی داری میگی؟؟

محیا سرش را به آن طرف برگرداند و پلک هایش را روی هم گذاشت و مژه های سیاه و برگشته اش روی صورتش سایه انداخت...

صدای منقطع اش , هرلحظه آرام و آرام تر میشد...

-خوبم...

فقط ... خستم ... دلم میخواد ... بخوابم ...

من اینجا رو ... دوست ندارم ... مسیح ... من رو ببر خونه ...

من رو ببر مسیح...

همراه با بسته شدن کامل چشمانش, لبانش هم آرام بسته شد...

به یک باره خاموش شد...

همه جا ساکت شد...

مسیح دستش را در میان موهایش فرو کرد...

دوست نداشت نگاه خسته و بی رمقش را از صورت آرام و غرق در خواب محیا بگیرد...

صورتی که دیگر شادابی و طراوت قبل را نداشت...

چشمان پر نور و پر حرارت اش حالا سرد و خاموش شده بود...

دیگر برق نمیزد...

برایش سخت بودن دیدن محیا در این حال و روز و سخت تر اینکه خود را مسبب تمام درد هایش میدانست...

مدام خود را محکوم میکرد که نتوانسته آنطور که به مادرش قول داده از محیا مراقبت کند و هوای دلش را داشته باشد که مبادا بشکند...

حالا مسیح با چشم میدید که محیا جلوی دیدگانش مانند شمع ذره ذره آب میشود...

بی نور میشود...

کینه ایی که از گذشته در وجودش ریشه دوانده بود , حالا بیشتر و عمیق تر به نظر میرسید و حس نفرتش او را به مرز جنون میکشید...

پس از چند لحظه سرش را روی تخت کنار تن بی حس و مسکوت محیا گذاشت...

صدای نفس های آرامش را میشنید...صدای تپش های آهسته ی قلبش را...

-این کار رو با من نکن محیا...

این کار رو با من نکن...

من خودم داغونم تو دیگه نابودم نکن محیا...

من دیگه توانش رو ندارم...


romangram.com | @romangram_com