#یادم_تو_را_فراموش_پارت_172

من...

من ارزشش رو ندارم...





با تمام توانی که در بدن داشت , خود را به در کرمی رنگ انتهای راهرو رساند...

راه رویی که در آن لحظه برایش همانند دالانی تنگ و بی اکسیژن بود...

دالانی که انگار به جهنم میرسید...

به آخر دنیا...

دیگر نفس هایش یکی در میان شده بود و حس خفگی داشت...

حس مرگ...

در دستشویی را با شدت پایین کشید و تن آش و لاشش را به درون آنجا انداخت...

در با صدای بدی پشت سرش بسته شد...

سریعا شیر آب را باز کرد و سرش را زیر آب سرد گرفت ,ولی هرچه بیشتر میگذشت سرش داغ تر میشد...

حس میکرد از گوش هایش بخار بلند میشود و مغزش جوش آورده...

تمام صورتش آتش گرفته بود...

تمام وجودش میسوخت...

انگار که تمام تنش در کوره ی آتش باشد...

تمام وجودش از شعله های بی رحم و آتشین شعله میکشید...

در حالی که حس میکرد , دیگر نفسی برایش نمانده , سرش را با شدت از زیر آب سرد بیرون کشید...

نگاهش را به رو به رویش دوخت و به صورت قرمز شده اش در آینه ی مات خیره شد...

به چشمان از هم دریده و لبان لرزانش...

سفیدی چشم هایش به زردی میزد و رگه های سرخ رنگ , تمام کاسه ی چشمانش را در برگرفته بود...

هنوز هم گرمش بود...

هنوز هم داغ بود...

هنوز هم در کوره ی آتش میسوخت...

مشتش را پر از آب کرد و با حرص به صورتش پاشید...

یک بار...

دو بار...

هر بار پر تر ... محکم تر... پر شتاب تر ...

ولی هیچ اثری نداشت ...

نه دیگر هیچ وقت خنک نمیشد وگویی این گرمای سوزان و مرگ آور , دیگر هیچ وقت تمام نمیشد ...

به پایان نمیرسید...

تحمل دیدن تصویرشکسته شده ی خود را نداشت...

تحمل دیدن فرو پاشیدنش مردی که در تمامی سالهای سخت زندگی,در طول سالهای بی پدری , سعی کرده بود محکم و قوی باشد...


romangram.com | @romangram_com