#یادم_تو_را_فراموش_پارت_170
من کجام؟؟
-بیمارستانی...
-واسه چی من رو آوردید اینجا؟؟
مسیح پتو را رویش بالا تر کشید...
-چیز خاصی نبود عزیزم نگران نباش , یکم فشارت افتاده بود واسه همین بستریت کردیم؟؟
الان خوبی؟؟
جاییت درد نمیکنه؟؟
سر درد و یا سرگیجه نداری هان؟؟
محیا آرام سرش را تکان داد...
-نه ندارم...
من رو ببر خونه مسیح...من میخوام برم خونه...
-باشه...میبرمت...
هرجایی که بخوای میبرمت....
ولی باید تا فردا صبح صبر کنی اونوقت قول میدم,ببرمت خونه فقط تو هم باید یه قولی به من بدی...
محیا بی حرف نگاهش کرد...
با چشمانی که دیگر برق نمیزد...
-باید بهم قول بدی زودی خوب بشی...
قول بدی دیگه هیچ وقت اینجوری مریض نشی و من رو نترسونی؟؟
باشه محیا؟؟
محیا-نــــــه...
فردا دیره مسیح ... خیلی دیره
من میخوام الان برم...شب شده...
هوا تاریکه...
قول دادم زودی برگردم...
من رو ببر خونه مسیح ... خواهش میکنم من رو از اینجا ببر...
مامان مریم نگرانم میشه...
اون اصلا دوست نداره این موقع شب بیرون از خونه باشم مسیح....
دوســــت نداره...
سر انگشتانش به یک باره یخ بست و دستش از بالای تخت سر خورد و کنار تنش آویزان شد....
صدایش پر از حیرت بود...
پر از التماس...
-محـــــــیا؟؟!!
romangram.com | @romangram_com