#یادم_تو_را_فراموش_پارت_158
تب داری و اصلا نمیفهمی چی میگی...
نمیفهمی...
پریسان با دست چشمان خیسش را پاک کرد و صورتش را به طرف پنجره برگرداند...
-من فقط دارم حقیقت رو میگم...
حق با دکتر بود...
پدر و مادر اون بچه هر دو ناقل هستن...
پدر و مادرش...
سعید به شدت خودش را عقب کشید...
دستش را در میان موهای سیاهش چنگ کرد ...
صدای فریاد ناگهانی اش پریسان را از جا پراند...قلبش را لرزاند و وجودش را در هم شکست...
-این مزخرفات چیه نشستی اینجا واسه من سرهم میکنی هان؟؟
اصلا خودت میفهمی چی داری میگی؟؟
دیوانه شدی...
زده به سرت...
پریسان با دست سینه اش را فشرد...
سینه ایی که از کوبش های بی امان قلبش در حال شکافتن بود...
ناخواسته صدای فریادش بلند شد...
درد شد...
-آره میفهمم...
این تو هستی که داری خودت رو به نفهمی میزنی سعید...
چرا نمیفهمی من چی میگم...
اون بچـــــه...
امیر حسین از مســـــیح نیست سعید ...
نیــــست...
سعید ناگهان به طرفش برگشت و با پشت دست محکم در دهانش کوبید...
-خفه شو...
صدات رو ببر...دیگه نمیخوام این دری وری هات رو بشنوم...
نمیخوام...
پریسان مات و مبهوت نگاهش میکرد...
با چشمانی که از اشک خالی نمیشد...
با نفس هایی که که هر لحظه کند تر و نیمه جان تر میشد...
دستش را محکم روی دهانش گذاشته بود و میفشرد...
romangram.com | @romangram_com