#یادم_تو_را_فراموش_پارت_159

دهانی که حالا طعم خون میداد...

طعم ناباوری...

طعم شکست...

سعید انگشت اشاره اش را تهدید مانند , جلوی صورت پریسان گرفت...

صدای خش خورده و محکمش خط های زخمی و عمیق روی قلب پریسان میکشید...

-خوب گوشات رو باز کن ببین چی بهت میگم...

این اولین و آخرین باری بود که این مزخرفات رو گفتی فهمیدی؟؟

دیگه دلم نمیخواد این چیزا رو بشنوم...

نه اینجا و نه هیچ جای دیگه ایی...

پریسان در حالی که گریه اش هق هقی تلخ شده بود , دستش را از روی دهانش پایین آورد...

صدایش به شدت میلرزید و کلمات در دهان خونینش جفت و جور نمیشد...

-ولی ...

ا .. اینا همش ... همش حقیقت دار ... داره...

چه بخوای ... چه ن ... نخوای...

سعید رویش را برگرداند و با مشت چندین بار روی فرمان کوبید و عربده کشید...

-از کجا انقدر مطمئنی آخه تو؟؟

چه مدرکی داری که انقدر مصمم حرفت رو میزنی...

پریسان-من...

من میدونم سعید...

یعنی مطمئنم ... توی این مورد شک و تردیدی ندارم...

سعید ناباورانه سرش را تکان داد...

سعید-چرا پریسان؟؟

چرا؟؟

یعنی تو از اولش هم میدونستی؟؟

میدونستی و گذاشتی اون بچه لعنتی به دنیا بیاد؟؟

آره؟؟

میدونستی و اجازه دادی کار به اینجا بکشه؟؟

وای خدا احمقانه اس...

احمقانه...

پریسان سرش را تکان داد...

-میدونستم...

اما شک داشتم ... مطمئن نبودم...باور کن کاری از دستم بر نمیومد...

مسیح همیشه و همه جا حواسش بهم بود...

نمیشد...


romangram.com | @romangram_com