#یادم_تو_را_فراموش_پارت_157
سعید گنگ نگاهش میکرد , بی اینکه پلک بزند و یا حتی لحظه ایی نگاهش را از او بگیرد...
صدای پریسان بدجور در گوش هایش میپیچید و منعکس میشد ...
چیزی درون وجودش به او اخطار میداد...
-دکتر گفت صد در صد پدر و مادرش ناقل این بیماری بودن که بچه به تالاسمی مبتلا شده...
به من و مسیح گفت شما با این وضع اصلا نباید بچه دار میشدید...
گفت خطرناکه...
خیلی هم خطرناکه...
سعید سرش را نامفهوم تکان داد...
-یعنی چی نباید بچه دار میشدید؟؟مگه تو و مسیح چه مشکلی داشتید؟؟
پرسان سرش را بالا گرفت و به چشمان تیره اش زل زد...
همزمان یک قطره اشک , از چشمانش پایین چکید و لبخندی تلخ و زهر آلود ,بر لبانش نقش بست...
-من و مسیح...
هیچی...ما با هم مشکلی نداریم...
من چرا ...
ولی مسیح نه ... اون سالمه ...
سعید سرش را جلو کشید...
-چی میگی تو پریسان؟؟من نمیفهمم چی میگی؟؟
پریسان-من کم خونی دارم سعید...
ولی مسیح نداره...
دکتر گفت پدر و مادرش هر دو ناقل هستن...
سعید؟؟
سعید پلک زد...
پریسان-تو کم خونی داری؟؟آره؟؟
یادمه قبلا گفته بودی که کم خونی داری...
سعید با چشمانی گرد شده ... با لبانی نیمه باز , به صورت جدی اش زل زده بود...
چیزی در ذهنش میجوشید...
فکری...
تصویری...
دهانش تلخ و زبانش سنگین شد....
گوش هایش همانند زنگ خطری سوت کشید...
با حالتی عصبی و پر حرص , انگشت اشاره اش را به شقیقه اش فشرد...
-بسه خواهش میکنم , داری مزخرف میگی پریسان...
romangram.com | @romangram_com