#یادم_تو_را_فراموش_پارت_156



من چقدر بهت گفتم پریسان؟؟

چند بار گفتم اون بچه رو از بین ببر , تا جفتمون خلاص بشیم ولی تو گوش نکردی...

گفتم اون بچه تمام آزادی هات رو میگیره و توی اون خونه اسیرت میکنه...

و همین طور هم شد...

میدونی چند وقته هم دیگه رو ندیده بودیم؟؟

میدونی؟؟

ولی اگه اون بچه نبود ...

اگه امیر نبود الان این همه گرفتاری نداشتیم...

من چند بار بهت تاکید کردم و گفتم هرچه زودتر خودت رو از این بند پوسیده خلاص کن...

همش گفتی مسیح همچین اجازه ایی بهت نمیده...

نمیزاره...

سپس پوزخند پر صدایی زد...

-انگار مسیح فقط تو همین یک مورد واست مهم شده بود و نمیتونستی دورش بزنی و سرش رو شیره بمالی...

پریسان سرش را به صندلی تکیه داد و با درماندگی نگاهش کرد...

-سعید؟؟

این بحث ها دیگه فایده ایی نداره...

من چاره ایی نداشتم...

باور کن...

اصلا الان این چیزا مهم نیست...

سعید؟؟

امیر تالاسمی داره...

سعید متعجب نگاهش کرد...

-چی داره؟؟

پریسان به سختی آب دهانش را قورت داد...

سخت بود...

گفتن این مساله برایش سخت بود , آن هم در همچین شرایط بحرانی...

نمیتوانست مستقیم به چشم های سعید نگاه کند و حقیقت را بگوید...

حقیقتی که خودش از همان اول میدانست...

هرچند شک داشت و مطمئن نبود...

حالا از بازگو کردنش میترسید...

-اونجا ازش آزمایش گرفتن...دکترش بهمون گفت...

گفت تالاسمی داره...

یه بیماری ارثی و کاملا مادرزادی...


romangram.com | @romangram_com