#یادم_تو_را_فراموش_پارت_151
با نفس های یکی در میان و هیکلی خیس از عرق ...
قفسه ی سینه اش هنوز میسوخت و تنش از حس آن همه خشکی و سوزندگی مور مور میشد...
در تمام طول مسیر تا شرکت از فکر آن خواب های پریشان و آشفته رهایی نداشت...
ذهنش یک لحظه هم خالی نمیشد...
رها نمیشد...
نه ... دیگر نمیشد...
ساعت حوالی 10 صبح بود که کارهایش تقریبا تمام شد و فرمان ماشین را با شدت به طرف بیمارستان چرخاند...
بر خلاف سفارشات پریسان , با سرعت زیادی میراند و برای رسیدن عجله داشت...
نمیخواست بیش از این همسر و فرزندش را در همچین شرایط و موقعیتی تنها بگذارد...
میخواست سریعا آزمایش بدهد تا دیگر مجبور نباشد در این بی خبری و سردرگمی دست و پا بزند...
رو به روی بیمارستان ماشین را در گوشه ی خلوتی پارک کرد و به محض پیاده شدن سرش را به سمت آسمان بلند کرد...
با ترسی نهفته در چشمانش...
آسمان تیره بود...
ابری و گرفته...
ولی...
سرخ و خون چکان نبود..
بارانی از خون بر سرش نمیبارید و زیر پایش هم برهوتی سوزان با شکاف های عمیق نبود...
هرچند هنوز هم چیزی در درون سینه اش میسوخت و پوست تنش مور مور میشد...
نفسش را محکم به بیرون فرستاد , سرش را به شدت تکان داد و پاهایش را روی زمین کشید...
گویی که به مسلخ میرود...
به چوبه ی دار...
پایش را که از در شیشه ایی به داخل سالن ورودی بیمارستان گذاشت , بازهم همان بوی مزخرف و نفس گیر در مشاش پیچید و سرگیجه گرفت...
حس میکرد سینه اش هرلحظه سنگین تر از قبل و نفس های کش دارش, کند تر و سخت تر میشود...
از آنجا متنفر بود...
از آنجایی که باعث خفگی اش میشد...
سرعت قدم هایش را زیاد کرد و به طرف اتاق امیر حسین حرکت کرد...
در نیمه باز اتاق را هل داد و داخل شد...
به محض ورودش زنی را دید که روی صندلی ,کنار تخت امیر حسین نشسته...
سرش را در میان دستانش گرفته و پایش را تند تند و به حالت عصبی تکان میدهد...
زنی که پریسان نبود , ولی برایش ناآشنا هم نبود...
romangram.com | @romangram_com