#یادم_تو_را_فراموش_پارت_152

کنارش ایستاد و متعجب به اطرافش نگاه کرد...

به اتاق خالی از حضور همسرش...

مادر فرزند بیمارش...

دستش را آرام روی شانه های نحیف زن گذاشت و آرام صدایش زد...

-سوگند؟؟

سوگند سرش را بلند کرد و با چشمانی مضطرب و لرزان , به مسیح که دقیقا کنارش ایستاده بود نگاه کرد...

-سلام...

مسیح نگاهی به چشمان سرخ سوگند انداخت...

چشمانی که از نگرانی بیداد میکرد...

-سلام دختر خوب...تو اینجا چیکار میکنی؟؟

کی اومدی؟؟

سوگند با پشت دست چشمانش را مالید و به صندلی اش تکیه داد...

-صبح زود پری زنگ زد , گفت از دیروز صبح تا حالا بیمارستان هستین...

گفت حال امیر خوب نیست و بستریش کردین...

وای مسیح نمیدونی از شنیدن صدای پریسان که اونجوری میلرزید , چه جوری شک شدم و خواب از سرم پرید...

سعید هم همینطور...بیچاره کم مونده بود پس بیوفته...

سریع خودمون رو رسوندیم اینجا...

سپس کاملا به طرف مسیح چرخید ...

-چرا همون دیروز به ما نگفتید که اومدید بیمارستان؟؟میدونید وقتی فهمیدم چه حالی شدم؟؟

چی شده مسیح؟؟

امیر حسین رو واسه چی بستری کردن؟؟

تو رو خدا تو دیگه حرف بزن مسیح , من دارم از نگرانی سکته میکنم...

میخوام بدونم چه خبر شده...





چشمان مسیح روی صورت مهربان و چشمان نگرانش چرخید...

-مگه پریسان بهت نگفت چی شده؟؟

سوگند نفسش را با شدت به بیرون فوت کرد و سرش را تکان داد...

-نه بابا...

وقتی رسیدیم اینجا انقدر پرت و گیج و عصبی بود , که جواب هیچ کدوم از سوال هام رو نداد...

-خب؟؟

الان کجاست؟؟

سعید کو مگه باهم نیومدید؟؟

-تا ما اومدیم از سعید خواست ببردش خونه تون...


romangram.com | @romangram_com