#یادم_تو_را_فراموش_پارت_150

مسیح-مواظبش باش عزیزم...

منم تا یکی دو ساعت دیگه خودم رو میرسونم بیمارستان...

یکم کار بانکی دارم...

یه سرم باید برم شرکت و کارام رو ردیف کنم , ولی قول میدم زودی بیام...

پریسان با صدایی لرزان در میان حرف هایش پرید...

-برو عزیزم...

برو با خیال راحت به همه ی کارهات برس نگران ما هم نباش...

منم اینجا کنار امیر هستم...

نیازی نیست عجله کنی...

آروم رانندگی کن مسیح و مواظب خودتم باش...

مسیح لبخند آرامی زد و بعد از سفارشات لازمه گوشی اش را قطع کرد و یک ربع بعد سوار بر ماشین خاکستری رنگش , به سمت شرکت حرکت کرد...





شیشه ی ماشین را تا آخر پایین کشید تا نسیم خنک اردیبهشت ماه صورت داغش را کمی خنک کند...

تمام استخوان هایش درد میکرد و تنش مور مور میشد...

چشمان سرخ و بی خوابش با شدتی چند برابر میسوخت...

تمام شب را با کابوس های وحشتناک و نفس بر سر کرده بود وتا سپیده ی صبح لحظه ایی آرام نگرفته بود...

برای اولین بار بود ,که اینچنین در خواب کابوس میدید و زجر میکشید...

در تمام مدتی که چشمانش بر هم و غرق در خواب بود ,کودکی در میان خواب های خاکستری و مه آلودش جیغ میکشید و از بی نفسی و بی اکسیژنی کبود میشد...

خودش پریشان احوال با وضعی نابسامان و خراب در میان برهوتی خشک و پر سوز, با پاهایی برهنه و زخمی به سمت صدایش میدوید , ولی کودک بی تاب و گریان را نمی یافت...

در میان خواب هایش نفس نفس میزد...

عرق میرخت...

تمام تنش از خستگی و کوفتگی درد میکرد و جایی در قفسه ی سینه اش میسوخت...

از دیدن زمین زیر پایش , از ترس بر خود میلرزید...

برهوتی خشک و سوزان با شکاف هایی عمیق...

ناگهان رعد زد...

آسمان غرید...

باران بارید...

با شنیدن صدای باران و غرش بلندآسمان لبخند زد...

گویی جان دوباره ایی پیدا کرده باشد...

سرش را با خوشحالی , با چشمانی پر امید به سمت بالا گرفت...

ولی از دیدن آسمان سرخ رنگ بالای سرش و ابرهای تیره ی سیاه و خون بار , رنگ از رخسارش پرید...

در همان لحظه قطره ایی سرد و پر سوز از باران خونین , بر روی صورتش چکید که باعث شد تمام تنش منجمد شود و یخ ببند ...

از سرما بر خود لرزید و همراه با کشیدن فریادی وحشتناک و بیش از حد بلند از خواب پرید و سرجایش نشست...


romangram.com | @romangram_com