#ویروس_مجهول_پارت_162

چشماش گرد شد، شاید فکر نمی‎‌کرد چنین عکس العملی از خودم نشون بدم. از خودش دفاع کرد:

-من كه كار بدی انجام ندادم، فقط عاشقت شدم! مگه عاشقی جرمه؟

-آره جرمه! تو كه خودت بهتر از هر کسی می‌دونستی من اهل عشق و عاشقی و اين ماجراهای چرت نيستم، پس چرا عاشقم شدی؟

می‌دونستم حرفی که می‌زدم غير منطقی بود، ولی بازم بازگوش كردم. عاشقی كه دست خودِ آدم نيست! دنیل هم متقابلا دستاش رو مشت كرد و از بین دندونای به هم قفل شدش گفت:

-اگه دست خودم بود، هيچ وقت عاشق آدم خودخواهی مثل تو نمی‌شدم!

بدون کلمه ای حرف یا کش دادن بحث از خونش بيرون زدم و به صدای اعتراض كردنش لحظه ای گوش ندادم. یه راست پيش ماشينم برگشتم و با حرص به بدنش تكيه زدم. اطرافم ساكت و خلوت بود،‌ یه شب ساکت و فوق العاده اعصاب خورد كن! دست به سینه، با پاشنه ی تخت كفشم به لاستیک ماشين كوبيدم:

-گندت بزنن كه گند زدی به همه چيز دنيل...

دستام رو با بلاتكليفی لا به لای موهام كشيدم و به همون حالت سر جام بدون حرکت خشک شدم. دلم می‌خواست بميرم، واسه چی و چرا رو نمی‌دونستم. تو حال افتضاح خودم غوطه می‌‌خوردم که صدای عجيبی حواسم رو پرت كرد و اجبارا برای فهمیدن این که چیه، سرم رو بالا گرفتم. اون سمت خیابون، يه آدم داشت پاهاش رو زمين می كشيد و سلانه سلانه جلو می رفت. برام سوال شد که اين ديگه چه مدل راه رفتنه؟! بهش نمی‌خورد معلول باشه. با لحن دوستانه ای صداش زدم:

-خانم؟ كمكی از دستم بر مياد؟

تا صدام رو شنید، سریع متوقف شد و سرش رو به سمتم چرخوند. نمی‌تونستم قيافش رو خوب ببينم، چون تو سايه بود. مثل مجسمه شده بود، بی‌حركت و خشک شده. حالا دیگه داشتم از رفتاراش می‌ترسيدم! مخصوصا اين كه محله توی سكوت مطلق فرو رفته بود و من و اون زن عجیب تنها بوديم. لبخند عصبی ای روی لبام شکل گرفت:

-پرسيدم كمكی از دستم بر مياد؟


romangram.com | @romangram_com