#ویروس_مجهول_پارت_163
هنوزم همون شكلی بود و کاری نمی کرد. دست چپم اتوماتيک شروع كرد روی بدنه ی ماشین رو دست كشيدن. انقدر اين كار رو انجام دادم تا دستم بالاخره به دستگيره خورد و بدون معطلی در ماشين رو باز كردم و پشت فرمون نشستم. در رو به سختی بستم، خیلی هم محکم بستم طوری که ماشینم لرزید. تكون نخوردن اون شخص، بد جوری نگرانم میكرد. حتی جرات نداشتم برم جلو تا چک كنم که حالش خوبه يا نه؟
سوییچ رو وارد کردم و استارت زدم، دنده رو با شدت جا زدم و وقتی از جا پارک بیرون اومدم، با سرعت زيادی از اونجا فاصله گرفتم. پوزخند بزرگی به خودم و افکار مسخره ی توی سرم زدم و گفتم:
-تو يه احمقی دختر! اون فقط يه جسم غير متحرک بود، فقط يه سايه كه يه لحظه به نظرت اومد داره تكون میخوره!
***
صدای عجیبی رو میشنیدم، انگار از فاصلهی خیلی دور بود. صدا مدام نزدیک و نزدیک تر شد، انقدر که احساس کردم کنارمه. تکون سختی خوردم و وحشت زده سرم رو از روی میز برداشتم. چشمم به تلفن افتاد که داشت خودش رو روی میزم میکشت. خميازه ای كشيدم، از روی میز برش داشتم و با صدای گرفته ای جواب دادم:
-ماریا مورفی صحبت میکنه.
صدای آشنايی از اون سمت خط گفت:
-معذرت میخوام اين وقت شب بيدارتون كردم خانم مورفی. استون بريكر هستم.
با خستگی پلک زدم تا ديدم بهتر بشه. چشمم به چراغ مطالعه ام افتاد كه چون خوابم برده بود، بیصبرانه انتظار میكشيد تا كسی خاموشش كنه. دستم رو دراز كردم و دكمه اش رو زدم، بعد مقابل میکروفن گوشی پرسیدم:
-اتفاقی افتاده آقای استون؟
صدای بم و گيراش بینهايت خسته بود.
romangram.com | @romangram_com