#ویروس_مجهول_پارت_155
صميمانه خنديدم و دستی به شونش زدم:
-فكر مي كنم ديگه وقت جشن گرفتن باشه.
صورتش رنگ گرفت و چشماش به طرز خاصی درخشید، انگار که فکر خاصی به سرش رسیده باشه:
-آره. اونم يه جشن خاص. واقعا خاص!
-هوم؟ منظورت از خاص چيه؟
موذيانه تماشام كرد و پوزخند زد:
-اگه بهت بگم كه ديگه خاص نيست! اصلا یه کاری کن، امشب بيا خونه ی من، همه ی بچه ها رو هم دعوت کردم.
بعد بدون هیچ توضیح اضافه ای، از من فاصله گرفت و یه راست رفت پيش كارگرا. برام سوال ایجاد شد که باز اينا چی تو فكرشونه؟
***
حيرت زده و گیج شده از ماشينم پياده شدم و بدون بستن در، به اطرافم نگاهی انداختم. هیچ ماشین آشنایی جز ماشین خود دنیل اون جا به چشمم نخورد. در صورتی که من به نظر خودم خیلی هم دیر رسیده بودم و بچه ها می بایست تا این ساعت خودشون رو می رسوندن، ولی پس بقيه كجا بودن؟ هميشه از اين كه نفر اول مهمونی باشم نفرت داشتم، و علتشم واسم مشخص نبود.
در ماشینم رو بستم، بی خیال نسبت به اوضاع از روی سنگفرشای مقابل خونه گذشتم، جلو رفتم و مقابل در سفید خونه که رسیدم، زنگ رو با انگشت اشاره محكم فشار دادم. چند لحظه که از زنگ زدنم گذشت، صدای قدمایی به گوشم رسید، کسی در رو باز کرد و دنیل به صورت خیلی ناگهانی مقابلم ظاهر شد:
romangram.com | @romangram_com