#ویروس_مجهول_پارت_154
همون طور که داشت کارگرا رو تماشا می کرد، جوابم رو طوری داد که نشونم بده فهمیده چی منظورمه:
-به نظر شما اين كار اشتباهه؟
سعی کردم کلماتم رو با دقت انتخاب کنم که دردسری به وجود نیارم:
-خب، اينجا هم بيمارای زيادی وجود دارن كه واقعا به اين واكسن احتياج دارن!
با صدای ريزی افتاد به خنديدن، صورتش رو به طرفم گرفت و گفت:
-خانم عزيز، شما که خودتون با خبرين. ما بر اساس آمار افراد مبتلا به ايدز فهميديم كه كشور شما، يعنی ايران، و هم چنين كشورای خاور ميانه و اروپا، تعداد خيلی زياد تری نسبت به اينجا بيمار دارن. ما انسان دوستانه عمل میكنيم، و در اين شكی نيست.
چشمام رو محافطه کارانه باريک كردم. از كی تا حالا آمريكاييا با ما خوب شده بودن و خبر نداشتم؟! ولی چيزی نگفتم. هر چی بود، هم وطنام می تونستن طعم خوب شدن رو بچشن و از اين طعم لذت ببرن! از اين فكر سرمست شدم و از كل كل كردن با رئيس جمهور دست كشيدم. اون وسط هم، تعداد بسته ها كم و كمتر می شد و انبوهشون داخل هواپيما، زياد و زيادتر. تكثير ويروسا خوب پيشرفته بود و سازمان اف. بی. آی هم به دستور رئيس مستقیم جمهور، هنوز از ماجرا با خبر نشده بود. در واقع اين دستور، به درخواست من بود، چون مطمئن بودم اگه اون مرد چشم سياه مشكی پوش با خبر بشه، جلوی اين كار رو می گيره و كلی دبه در مياره و جلوی راهم سنگ اندازی می کنه. تو افکارم بودم که صدای دنیل به گوشم خورد:
-ماريا، به نظر تو آخرش چی می شه؟
مثل خودش به فارسی جواب دادم:
-نمی دونم دنی. ولی به شدت اميدوارم كه همه ی بيمارا خوب بشن.
-آره. ما واسه اين پروژه دو سال تموم زحمت كشيديم!
romangram.com | @romangram_com