#ویروس_مجهول_پارت_156

-سلام!

اولش که دیدمش، چيزی نگفتم. ولی دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و يه دفعه خندم گرفت:

-اينجا چه خبره دانيال؟!

دنیل كلی به خودش رسيده و تيپ رسمی مردونه ای زده بود، انگار که همین الان قراره بره به یه مهمونی مهم یا عروسی. دستش رو به چارچوب گرفت و با لحن معمولی ای گفت:

-بهت که گفتم مهمونيه.

-پس چرا من احدی رو اين جا نمی‌بينم؟

از سر راهم كنار رفت تا بتونم وارد بشم و توضیح داد:

-بچه ها به من گفتن که یه مشکلی واسشون پیش اومده، ولی حتما میان، حالا زوده...

قبل از این که تصمیم بگیرم پام رو داخل خونه بذارم، مكث كردم و آخر سر شونه بالا انداختم:

-باشه خیالی نیست.

بعد هم همراهش داخل رفتم، ولی با دیدن داخل، يه كم جا خوردم. چون خونه حالت وقتی رو نداشت كه واسه چند نفر مهمون مرتب شده باشه. همه چی معمولی بود و خوراكيايی كه دنيل تدارک ديده بود، واسه یه مهمونی چند نفره خيلی كم به نظر می رسيد. نوک بينیم رو با سر انگشت خاروندم و با اکراه صداش زدم:


romangram.com | @romangram_com