#ویروس_مجهول_پارت_152
دست به سينه به يه پاش تكيه زد و حق به جانب گفت:
-منتظر میمونم. بايد اتفاق جالبی باشه!
ديگه داشتم لبم رو گاز می گرفتم تا عصبانی تر نشم و نگيرمش به باد مشت و لگد! هر چند اونی كه این وسط كتک می خورد صد در صد من بودم، نه اون. حرصی و عصبی گفتم:
-به اميد ديدار دوباره آقای استون.
-هم چنين خانم مورفی. باعث افتخاره، و بايد اضافه كنم كه ما دوباره همديگه رو میبينيم، اونم واسه وقتی كه شما بايد جوابگوی كشف وحشتناک تون كه ويروس مورفيا باشه باشين!
ديگه زدم به سيم آخر، كنارش زدم و با قدمای محكمی از اتاق تشریح بيرون رفتم. انقدر با حرص پاهام رو به زمين می كوبيدم كه احتمال شكستن پاشنه های کفشم خيلی زياد بود. همه متعجب نگاهم میكردن كه من چم شد، ولی من فقط خودم رو از دست اون آزمايشگاه مزخرف نجات دادم و با ليموزين دكتر اكستروم از اون جا دور شدم. گوشی تلفن رو برداشتم و شماره ی دكتر رو گرفتم. به سرعت جواب داد:
-چی شد ماريا؟
پلكام روی هم افتادن:
-منتظر يه جنگ و دعوای حسابی باشين دكتر. سازمان اف. بی. آی با ما لج افتاده.
***
به بسته های مهر و موم شده ای که مقابلم با نظم و ترتیب روی هم دیگه چیده شده بودن، نگاه اجمالی ای انداختم و برای مطمئن شدن از اوضاع، با صدای بلندی پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com