#ویروس_مجهول_پارت_149

-هوش و ذكاوتتون رو به اثبات رسوندين خانم مورفی. (بعد در رو بست) اين اون اتاق مورد نظر شما نيست، فقط می خواستم ببينم تا چه اندازه تمركز دارين كه به هدفتون برسين.

به حالت خنثی و بی‌تفاوت نگاهش كردم. مردک روانی به نظر خودش فکر می‌کرد من با اون شوخی دارم!

دوباره به يه سمت ديگه رفتيم كه فهميدم شكل آزمايشگاه عجيب و بی‌روح اونجا، من رو بدجوری می‌ترسونه و ناخودآگاه ياد فيلمای ترسناک می‌افتادم. درای مجهز به قفل تشخيص صدا، در و ديوارای سفيد و بی انتها، لامپای رنگ پريده، سكوت محض با كارمندايی كه با خشونت خاص تو نگاهشون زير نظرت داشتن، و از همه ترسناک تر موجودی بود كه داشت كنارم راه می رفت. مقابل يه در ايستاد و درش رو باز كرد. داخل اون جا رو که سرک کشیدم، متوجه شدم که سه نفر روی يه ميز خم شدن و يه كارايی انجام می‌دادن. پرسیدم:

-اون جا چه خبره؟

با قدمای محكم و با ثباتی جلو رفت:

-در حال تشريح موش شما.

وا رفتم، به معنای واقعی كلمه! تاتی كنان پشت سرش داخل رفتم و با صدای کمی پرسیدم:

-موش... ما؟

به اون سه نفر دستور داد كنار برن تا ببينم اونجا دارن چی کار می کنن. وقتی چشمم به دل و روده ی پخش شده میکی افتاد، آمپرم از عصبانیت زیادی به حد انفجار بالا رفت:

-اين چه وضعشه؟! چرا اين رو به این حال و روز انداختین؟

جواب خونسرد استون، اعصابم رو متشنج تر کرد:


romangram.com | @romangram_com