#وسوسه_پارت_97

……يالا.هدي .تموش كن..زود باش……دستام مي لرزيد

..كمي خودمو بيشتر به در نزديك كردم ….گلوم در گرفته بود بس كه بغض كرده بودمو رهاش نكرده بودم…

چرا جراتشو ندارم ..بي عرضه …..جرات يه كار ساده رو هم نداري فقط ادعات ميشه

احساس كردم سردم شد ……برگشتم به طرفش …پنجره طرف خودشو داده بود پايين

بي خيال بود ..اصلا انگار نه انگاري موجودي مثل من كنارشه….

اون حتي به نظرم…..احساس تنفرشو هم نسبت به من از دست داده بود ….

بي خيال بي خيال بود..

…..چونم داشت مي لرزيد..از اينكه عرضه كشتن خودمم نداشتم..از اينكه ادماي اطرافم براي زندگيم نقشه مي كشيدن ..

همه و همه داشتن داغونم مي كردن ….تو خيالام غرق بودم …به تمام افكاراي مسخره ام اجازه داده بودم. كه پرواز كنن و منو هر جايي كه دوست دارن ببرن ….به همه چي فكر مي كردم به مرگ..به زندگي ..به جنس مخالف …به هم اغوشي با مردي كه بايد كوه يخ باشه …به بچه…به اينكه اين زندگي تا كي ادامه داره ……به همه چي و همه چي …..

كه با صداش ..منو از همه اين توهمات دور كرد

مسعود-ديگه بهتره بهش فكر نكني ….خوشم نمياد وقتي امدي خونم ذهنت جاي ديگه اي باشه…….

بهش نگاه نمي كردم …ولي با اين حرفش جرقه اي تو ذهنم زده شد …

راست مي گفت…. اون..اون همه ي زندگيمو بهم زده بود…چرا بايد خودمو مي كشم…. بايد از اونم انتقام مي گرفتم ….دستمو سريع از روي دستگيره برداشتم

مسعود-چقدر زود پشيمون شدي؟

romangram.com | @romangram_com