#وسوسه_پارت_96


فكر كردن به اين كه تا يكي دو روز ديگه بايد به خونه كسي برم كه هيچ شناختي نسبت بهش ندارم ..و تمام وجودش خشم و غروره…… نفسمو بند مي اورد …..

يه جورايي ازش مي ترسيدم …از كنارش بودن ..از هم صحبتي باهاش….و اينكه اگه بخوام يه شب تا صبحو كنارش سپري كنم ….تمام بدنمو به لرزش و اضطراب مي نداخت

سرمو كمي بالا اوردم و به نيم چهر ه اش نگاه كردم ….

نه تو روياهامم چنين كسي رو نديده بودم ….ازش بدم مياد ….بدم مياد ….نمي تونم تحملش كنم

به دستم كه روي دستگيره بود نگاه كردم ..متوجه من نبود …

نبايدم باشه…… من براش بي ارزش بودم …..

خدا مي دونم گناه ولي من نمي خوام مثل لاله ..تحمل كنم و زجر بكشم و اداي ادم خوشبختو در بيارم …چشمامو بستم …اب دهنمو قورت دادم

مسعود-حالت خوب نيست؟

با اين حرف سريع به طرفش نگاه كردم

كاملا بي احساس بود

كمي نگاش كردم و جوابي ندادم و دوباره به رو به رو خيره شدم ..

همين نگاه بي احساس و سرد منو جريحتر مي كرد كه كارمو ادامه بدم …..

دستمو محكمتر رو دستگيره گرفتم ..هيچي از بيرون و ادماش نمي فهميدم…


romangram.com | @romangram_com