#وسوسه_پارت_95

صبح كه از خواب بيدار شدم….به اينه نگاه كردم رو صورتم چندتا جاي كبود ي و سياهي بود

خانوم جون - هدي بيدارشو مادر ..مسعود زنگ زد گفت داره مياد..اماده شو… الانست كه برسه ….

تمام بدنم بوي الكل مي داد ….رفتم زير دوش اب و خودم زير اب گرم رها كردم ……

خيلي سبك شدم …..تا مي تونستم لفتش دادم ..موهامو با ارامش خشك كردم ……و با كمترين سرعت ممكن لباساموپوشيدم …

خانوم جون - چيكار مي كني ؟از كي كه دارم صدات مي كنم ..مي دوني خيلي وقته منتظرته ….

شونه هامو انداختم بالا ….چادرمو برداشتم و از اتاق امدم بيرون ….رو مبل نشسته بود و دستشو گذاشته بود زير چونه اش ….

منو ديد …. سلام كم جوني بهش كردم و به طرف حياط راه افتادم ……..مسعود هم بلند شد …..و دنبالم راه افتاد ….

كنار ماشين وايستادم تا درو باز كنه در باز كرد و پشت فرمون نشست…منم بدون مقدمه در جلو رو باز كردم و بغل دستش نشستم …..

كمي جا خورد ولي خودشو نباخت …ماشينو روشن كرد….

اونم غرور خودشو داشت …..از اينكه كنار مردي بودم كه هيچ حسي بهش نداشتم حالت تهوع بهم دست مي داد…هر لحظه مي خواستم گريه كنم …

همش تو دلم مي گفتم اقا جون چطور دلش امد با زندگيم باز كني ….

يه لحظه با خودم فكر كردم خودمو از ماشين پرت كنم….كه اين خواب براي هميشه تموم بشه ….

دستمو رو دست گيره در گذاشتم …..

نمي خواستم با زندگي مجرديم خداحافظي كنم براي من خيلي زود بود ….

romangram.com | @romangram_com