#وسوسه_پارت_94
با خشم سرمو از بين دستام بلند كردم….
-چرا دست از سرم بر نمي داريد..خب مي خواد بگيره بگيره ….چرا هي منو اذيت مي كنيد ..بره بگيره ..يه اشغالم براي دستاي من بگيره …
خانوم جون-خيلي بي ادب شدي…. والا خيلي اقايي به خرج مي ده كه هيچي بهت نمي گه ….
خانوم جون از اتاق رفت بيرون ….و من با اعصابي اشفته به ديوار تكيه دادم و به اينده مبهمي فكر كردم..كه قراره بود توش زندگي كنم….و دست و پا بزنم
اگه اقام كمي مهربونتر بود اگه كمي با بچه هاش رفيق تر بود …مسلما من انقدر زجر نمي كشيدم …….
به ديوار رو به روم خيره شدم …قطره اشكي از چشمم سرازير شد..
ديگه چيكار مي تونستم بكنم …..يعني ديگه كاري از دستم بر نمي يومد.كه بكنم ………
بعض كردم ….و سعي كردم گريه نكنم …
در حالي كه لب پاينمو گاز مي گرفتم…
- باشه حالا كه قسمتم اينه …قبولش مي كنم…. ولي بعدشو كه خودم مي تونم تغيير بدم …
بگرد اقا مسعود بگرد تا بگرديم..هنوز منو نشناختي ….منو از عصبانيت مي ترسوني …..؟
منم به سبك خودم باهات زندگي مي كنم انقدر اذيتت مي كنم كه از كارت پشيمون بشي…كه به غلط كردن بيفتي ..كه خودت دو دستي سه طلاقه ام كني …
بينيمو كشيدم…بالا..با تمام تلاشي كه كرده بودم كه گريه نكنم ..ولي بلاخره مغلوب شدمو اشكم در امد…
romangram.com | @romangram_com