#وسوسه_پارت_93

بعد از گذشته چند دقيقه مسعود از اتاق بيرون رفت…..

همش به اين فكر مي كردم كه اقاجون فقط به خاطر نداشتن پسر ….. اين بلاها رو داره سرم مياره ….

موقعه برگشتن من و خانوم جون عقب نشستم …. سرمو گذاشته بودم رو شونه اش…..رنگ و روم حسابي پريده بود…هر سه تامون ساكت بوديم….نمي دونم مسعود به چي فكر مي كرد..ولي مثل هميشه اخمو به نظر مي رسيد….

از خانوم جون هم… انتظار همدردي نداشتم …مگه خودش چطور ازدواج كرده بود..حتما اونم مثل من …..شايدم بدتر ……

چشمم به اينه ماشين خورد ..مسعود داشت نگام مي كرد…اخم كردم و با تنفر بهش خيره شدم…فقط يه پوزخند زد و نگاشو ازم گرفت ….

…موقعه پياده شدن بدون خداحافظي از ماشين امدم پايين و رفتم تو خونه…

هر چي خانوم جون صدام كرد فايده اي نداشت …

جلوي اقاجون موش بودم …براي ديگران كه نبودم …….(اره جون عمه ات )

وارد اتاقم كه شدم رو لبه تخت نشستم و سرمو گرفتم بين دوتا دستام …..

خانوم جون-خيلي بد كردي…. يه خداحافظي هم نمي تونستي بكني؟ ..مثلا شوهرته مادر …

-من كه بله رو نگفتم پس شوهرم نيست ….

خانوم جون-مادر محرمته

- بله به اجبار محرممه با بله اي كه به زور ازم گرفتن محرممه

خانوم جون-فردا صبح …زودتر مياد دنبالت بريد باهم خريد…

romangram.com | @romangram_com