#وسوسه_پارت_91

و به حركت قطره هاي سرم بالاي سرم نگاه كردم….

خانوم جون-چت شو يهو مادر؟

دستي به پيشونيم كشيدم…

خانوم جون-شانس اوردي اقا مسعود اونجا بود و گرفتت….. وگرنه سرت محكم مي خورد به لبه ميز…..تا افتادي از حال رفتي ..اقات كه نبود….. من و مسعود زودي اورديمت درمونگاه

سرت درد مي كنه؟

..سرمو تكون دادم…

خانوم جون-من ميرم به دكتر بگم بياد…. گفت بهوش امدي خبرش كنم …

صورتمو گرفتم طرف پنجره …

از نظرم همه چي تموم شده بود…..اين زندگي رو نمي خواستم..ادماشو نمي خواستم …بلا استثنا از همه بدم امد بود ….

به درخت پشت پنجره خيره شدم …

با خودم فكر كردم درخت به اين تنو مندي ……بايد خيلي وقت باشه كه اينجاست……لابد خيلي خيره سر بوده كه كسي جرات نكرده از اينجا برش داره …..

.اگه تو خيره سريو هنوز پشت اون پنجره اي ……من از تو خيره سر ترم…..نمي ذارم …نمي ذارم هركي از راه رسيد تبر بزنه به وجودم .و….منو از زندگي ساقط كنه …سرمو به طرف سقف برگردوندم …..

….ديگه نمي خوام با كسي حرف بزنم ……. لال موني مي گيرم..لال باشم بهتر از اين زندگي پوچه….بهتر از هم زبوني با ادمايي كه هيچي از زندگي نمي فهمنه

خانوم جون با دكتر و مسعود امدن تو

romangram.com | @romangram_com