#وسوسه_پارت_90
خانوم جون-چشم اقا ….
مسعود به احترام اقا جون بلند شد ……….ولي من مثل ماست به اتفاق چند دقيقه پيش فكر مي كردم …..
اقا جون رفته بود…..ولي كاري كه كرده بود هنوز تو ذهنم مونده بود ..
خانوم جون-مادر پاشو ……
خانوم جون چي مي گفت ؟كجا پاشم؟كجا برم؟..اصلا الان چي شد ؟… ..يعني اين مرد شد شوهرم ؟…..يعني .همه چي تموم شد..؟..
پس اين چيه كه مي گن اگه صيغه عقد بينتون خونده بشه مهر دو نفر به جون هم مي فته…پس چرا من هنوز ازش متنفرم …
نه من باورم نمي كنم …. يعني بد بخت شدم….فقط به خاطر يه عوضي …..نه اين امكان نداره ….
خانوم جون-هدي جون چرا نشستي مادر….. پاشو قربونت اقا مسعود منتظرته
به سقف بالاي اتاق نگاه كردم…..چرا گوشه اتاق داره تكون مي خوره؟…. يعني زمين داره مي لرزه ؟ ….دهنم خشك شد …. احساس تلخي كردم….سست شدم.
. خانوم جون-پاشو مادر…
دسته مبلو گرفتم و دستمو گذاشتم رو سرم….. شايد با نگه داشتن سرم حركت سقف هم متوقف بشه
با چشماي كه چيزي به بسته شدنشون نمونده بود به مسعود نگاه كردم..همون قيافه عبوس…نه اين شوهر من نيست….چشام بسته شد و ديگه هيچي نفهميدم …
چشم باز كردم كه رو تخت بيمارستانم و سرم تو دستمه ….خانوم جون با نگراني بالاي سرم وايستاده بود ….چندبار چشمامو باز و بسته كردم….
romangram.com | @romangram_com