#وسوسه_پارت_82


جرات خيره شدن به چشماي اقاي جونو نداشتم ….ولي شايد دلش به رحم مي يومد و مي زد زير همه چي …..من فقط يه معجزه مي خواستم …

گونه ام مي سوخت مي دونستم جاي انگشتاش رو صورتم مونده …..اصراراشو نمي فهميدم ..ولي طاقتم تموم شده بود….

خانوم جون بازومو گرفته بود كه منو از اقا جون دور كنه ….كه كمتر دهنمو باز كنم ….

بازومو از دست خانوم جون كشيدم بيرون .دستم رو گونه ام بود

جلوش وايستادم ….سرم پايين بود ..بايد حرفمو مي زدم…. جز خودم هيچ كس ديگه نمي تونست كمكم كنه …

-اقا جون من….من…

من نمي خوام ازدواج كنم

كه يكي محكمتر از كشيده قبليش خوابوند اينور صورتم ….مزه خونو تو دهنم حس كردم …

سعي كردم نيفتم و محكمتر از دفعه قبل…

-من دوسش ندارم…نمي شناسمش …ازش خوشم نمياد …نمي خوام باهاش ازدواج كنم

يكي ديگه محكمتر خوابوند تو گوشم …ديگه كم اوردم افتادم رو زمين

سرمو اوردم بالا و به چشاي به خون نشسته اقا جون دوباره خيره شدم..مشغول در اوردن كمربندش شد و با يه حركت از كمرش كشيد بيرون … برد بالاي سرم… چشمامو بستم

كه پهلوم به شدت به درد و سوزش افتاد…


romangram.com | @romangram_com