#وسوسه_پارت_81
اقا جون-چته ؟….بده داري شوهر مي كني؟ خانوم خودت مي شي …چنان عزا گرفته كه انگار باباش مرده..
تو دلم گفتم فكر نكنم تو عذاي شما انقدر ناراحت بشم …..ولي زود زبونم گاز گرفتم …و تو دلم شروع كردم به استغفرالله گفتن
اقا جون-همه ارزو ميكنن كه جاي تو بودن …
.يهو از دهنم پريد …:
من همه نيستم…. از اين ارزوهام هم ندارم…
اقا جون-بله؟….چي گفتي؟
سريع دستمو گذاشتم رو دهنم ..
اقا جون-خيلي گستاخ شدي كه چشم تو چشم من حرف مي زني ..
با چشماي به خون نشستش بهم نگاه كرد و يه كشيده خوابوند تو گوشم
تو اين مدت…. اين چندين بار بود كه ضرب شست اقاجونو تناول مي كردم
چنان زد كه به عقب پرت شدم تو همين حين زنگ خونه به صدا در امد….
اونروز حرفا و كاراي اقاجون برام چيز غريبي بود….
اونا يك عمر به پدر و مادرشوم چشم مي گفتن ..و براي همين انتظار اين رفتارارو از جانب بچه اش… اونم دخترش نداشت..
الهه به سرعت رفت كه در باز كنه…
romangram.com | @romangram_com