#وسوسه_پارت_83

دندونامو بهم فشار دادم….كمربندو دوباره ديدم كه رفت بالا ..سريع چشمامو بستم

مسعود-حاج اقا اين چه كاريه …

اقا جون-ولم كن دختره هرزه فكر كرده كيه …جلوم وايميسته مي گه……

اقا جون دندوناشو بهم فشار داد و يه استغفرالله گفت….

زير پاهاي اقاجون و مسعود افتاده بودم

اقا جون-اين بايد ادب شه ….هر چي كوتاه امدم بسه …

مسعود-حاج اقا شما الان عصباني هستيد…. شگون نداره اين روز اين كارارو بكنيد …كشون كشون خودمو از شون دور كردم و بلند شدم و دويدم به سمت اتاقم ….

چادرم همون جا تو حياط ولوي زمين شده بود ..خزيدم بين تخت و كمدم ..از بچگي هميشه هر وقت كم مي يوردم و گريه مي كردم مي يومد اينجا ….

در باز شد ……

صداي داد و بيداد اقا جون كل خونه رو برداشته بود….اخلاقشو خوب مي دونستم ….وقتي مي ديد كسي بهش التماس و خواهش مي كنه بد تر تن صداش مي برد بالا و دور بر مي داشت .

الهه-بميرم خيلي درد مي كنه ….

با پشت دستش…. گونه امو نوازش كرد ..

الهه با گريه..:

گريه نكن ….چرا انقدر لج مي كني… مثل بچه ادم بگو چشم ….از كتك خوردن خوشت مياد ..ببين اگه مسعود نبود الان لش شده بودي گوشه حياط ….

romangram.com | @romangram_com