#وسوسه_پارت_78
خانوم جون-پاشو هدي… دوباره شر به پا نكن
با عصبانيت فرياد زدم:
من؟ ..من كي شر به پا كردم ..شما كه هركاري خواستيد كرديد..چيزي هم برا ي من مونده كه بخوام باهاش شر به پا كنم..
با نارحتي گوشه اتاقم نشستم
خانوم جون-پاشو مي گم الهه هم بياد خوبه
جوابي ندادم
خانوم جون-تا مي رم صداش كنم…. اماده شو بيا….هدي تا يه ساعت ديگه ميانا ..
دلم مي خواست گريه كنم ..داد بزنم..به همه آدم و عالم بگم ..من نمي خوام…من نمي خوام ازدواج كنم…….
همه چيز براي يه ازدواج مسخره اماده بود..چرا مسعود ولم نمي كرد ..اون كه از من بدش مياد…چرا مي خواد زندگيمو خراب كنه ….؟
بعد از 20 دقيقه اي صداي در اتاقم امد…. الهه با روي باز و خنده وارد اتاقم شد..ولي وقتي حال گرفته منو ديد…. اونم پكر شد..
الهه-چرا نشستي هدي جون …..پاشو ديگه… الان ميان ..پاشو… مي دونم راضي نيستي ….ولي بذار حداقل يه خاطره خوش برات بمونه ….
- چرا نمي فهمي اينا همش نقشه است…. اون از من خوشش نمياد …داره بلاجبار باهام ازدواج مي كنه…. مي فهمي به زور..حالا بيام بگم چي؟ ..كدوم انگشتر بهم مياد..؟
الهه-عزيزم مي دونم چي مي گي …..دو روز ديگه مراسمته …بزار همه چيز خوب پيش بره ……شايد اونطور ادمي نباشه …
romangram.com | @romangram_com