#وسوسه_پارت_79

-نه من نميام…

يه دفعه صداي اقام بلند شد

چي مي گه اين دختر…. غلط كرده كه نمياد…… مگه ابروي من كشكه كه اين داره باهاش بازي مي كنه

خانوم جون-اقا اروم باشيد الان اماده ميشه …

الهه-پاشو هدي جون…. باز اقات جوش اورده ..ممكنه بلا ملايي سرت بياره ها…… تو كه نمي خواي جلوي اونا ..

- بسه ديگه جلوي كيا …؟

.اونا برام مهم نيستن ….مهم زندگيمه كه داره از بين مي ره ….

به هق هق افتادم…..الهه مي خوام بميرم …

الهه اروم سرمو گذاشت تو بغلش ..

الهه-تورخدا گريه نكن ..من دلداري دادن بلد نيستم …انقدر بد بين نباش.هدي ….. شايد زندگي روي خوششو بهت نشون داد…

خانوم جون-هدي تو كه هنوز لباس نپوشيدي …..پاشو تا اون روي اقات بالا نيومده …اونام الان ميان …الهه قربونت برم… بدو كمكش كن لباساشو بپوشه ……

الهه-چشم..

خانوم جون از اتاق رفت بيرون

الهه-چشات باد كرده …بس كه گريه كردي ..اين كارارو با خودت نكن هدي…

romangram.com | @romangram_com