#وسوسه_پارت_77

چه كنم كه مخالفتم با اين ازدواج چيزي جز بد نامي برام نداشت ….

چيزايي كه برام مي خريدن …برام بي ارزش بودن …به هيچ كدومشون نگاه نمي كردم ..علاقه اي به هيچ كدومشون نداشتم …..

اون بهم گفته بود كه نمي ذاره درس بخونم ..پس تلاش براي قبولي براي اخرين ترم چيزي نبود كه من دنبالش باشم و با بدترين نمرات….. اخرين ترم رو هم گذروندم …..

خيلي وقت بود از خونه خارج نشده بودم …..دلم هواي بيرونو كرده بود …دلم مي خواست رفت و امد ادما رو ببينم..

اقا جونم فكر مي كرد من سر به راه شدم و ديگه مخالفت نمي كنم ….. براي همينم چيزي بهم نمي گفت.و باهام كاري نداشت

…دو روز ديگه به مراسم عروسي مونده بود…..

حالا… حال لاله رو درك مي كردم …..اون روزي كه عروس شده بودو من براش شادي مي كردمو مي خنديدم ……..نمي دونستم كه از درون داره گريه مي كنه و فرياد مي زنه …

همه براش دست مي زدنو رو سرش نقل مي پاشيدن …ولي كسي نمي دونست داره رو سرش زهر عسل مي پاشه…… از اون روزا 5 سال مي گذره ..

و حالا نوبت من بود …..

خانوم محبي از مادرم خواسته بود براي خريد حلقه منو هم با خودشون ببرن ..حلقه كه چه عرض كنم..منظورشون نشون بود ….بعد از اين همه مدت مي خواستن برام نشون بخرن ….البته حقم داشتن ….انقدر خودمو ازشون قايم كرده بودم …كه ميلي به ديدنم نداشتن….ولي من نمي خواستم ..دل خوشي برام نمونده بود كه حالا با خريد حلقه كاملش كنم..

****

-نه من نميام…… حالا كه همه چي رو خريديد…. از اين به بعدشم خودتون بگيريد..

خانوم جون-نمي شه دختر مادرش گفته بياي

-من نميام

romangram.com | @romangram_com